تمام کوه ها را پشت سر گذاشتم
تمام بهارهای خزان زده را
و ناچاری ها و جاده ها
ما را تا خزان دل پیش بردند
و من بی آنکه به تو بگویم
منتظر ثانیه ها باش رفتم
و من
من دیگر نمی آیم باز
تا کسی .........
تا کسی نگوید یا!
امروز حالت را از ستارگان پرسیدم
ستارگان عشقت را به رخم کشیدند
وقلمت را
......کلمه ایست کوچک در وصف احساسم در برابرت
.......،سبزینه،جوانه،شکوفه
بتاب تا تمام دنیا را فرش کنم زیر پایت
برای ظهورت.
تا بیارایی و بپیمایی ویرانی ها را
تا آبادی ها را به ارمغان بیاوری
تا من
کاخمان را روی نورت بنا کنم
((راستی ستارگان به ارباب خود سلام رساندند))
|
+| نوشته شده توسط
امید در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387
|