تبليغاتX
پستو - کودکی ها
باز آرد گر سحر خورشید را
 کودکی ها

 

به خانه می رفت
 با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
 دعوا کردی باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
 که در دل پنهان کرده بود
 تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
 و خندیده بود

  

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387  |
 
 
بالا