تبليغاتX
پستو
باز آرد گر سحر خورشید را
 
و من همیشه دیر می کنم....

باران همیشه بین من و تو تکرار می شود و
تو می گویی که
سرد ترین فصل سال دستهای تو بود
جاده از خطوط و تنهایی لبریزو
ما دست در دست همسفر بودیم که:
"افق انتهای چشمهای توست؟"
هنوز هم رد پای تو
در خیابان شریعتی باقی است
که می گفتم:
چشمانت شعله های جهنم را از سکه می اندازد
چقدر خندیدی آنروز
چقدر خندیدی
وقتی که ساعت نداشتیم و
همیشه تا رفتن چند دقیقه وقت مانده بود
اما
قهوه ها که سرد می شدند ژ
تو می رفتی
حالا هر وقت که ساعت می پرسم
چند دقیقه به تو مانده است

وقتی که چشمانت
شعله های جهنم را از سکه بیاندازد
باران به رد پای تو نخواهد رسید
و من همیشه
همیشه
دیر می کنم

                                                                                شمس لنگرودی

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387  |
 
 
بالا