تبليغاتX
پستو
باز آرد گر سحر خورشید را
 شاید....
شاید دیگه ننویسم

فکر جدیدی که جدیدا افتاده تو ذهنم......

البته شاید

امید بای..........!!!

|+| نوشته شده توسط امید در شنبه بیست و یکم شهریور 1388  |
 لحظه گمشده
مرداب اتاقم کدر شده بود
 و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم
 زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزید
 زیبایی رها شده ای بود
و من دیده به راهش بودم
 رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
 رگ هایم ازتپش افتاد
 همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
 در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
 شور برهنه ای بودم
 او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پیمود
 و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوسش را نوشید
وزشی گذشت
و من در طرحی جا می گرفتم
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا برای که ؟
او دیگر نبود
ایا باروح تاریک اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگ هایم جا به جا می شد
 حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
 من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گم شده بود

|+| نوشته شده توسط امید در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 ......
مرا ببخش
ولی آخر چگونه میشود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟انگار صدای شیون می آید
گوش کن
میدانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود

در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب میخواند
صدای شیون او در اوج است
می شنوی
و من چقدر دلم میخواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم
که بی نهایت بار در نامه ها و شعر ها سوختند تا سند سوختن نویسنده شان باشند
.....

|+| نوشته شده توسط امید در یکشنبه هشتم شهریور 1388  |
 
 
بالا