تبليغاتX
پستو
باز آرد گر سحر خورشید را
 من با توام

من با تو ام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
 دیری ست که با تو عهد بستم
 همگام تو ام ،‌ بکش به راهم
 همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
 هم بند تو بوده ام زمانی
 در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
 بر چهر من است نقش بسته
 زخمی که تو خورده ای ز دیوان
 بنگر که به قلب من نشسته
 تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
 یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388  |
 نام من
دیر زمانی است

 مرا به نام خود نخوانده ای

مرا بخوان

ای عشق

 مرا عشق بخوان

تا اجابت کند

عشق مرا

تا من ، تو را نوش کنم

تا من عشق شوم

مرا به نام خود بخوان!

|+| نوشته شده توسط امید در شنبه بیستم تیر 1388  |
 دیدار
اولین بار که دیدمت

            .......برف می بارید

                      و پدیدار شد مقابل ما بهشت!

|+| نوشته شده توسط امید در شنبه بیستم تیر 1388  |
 
 
بالا