تبليغاتX
پستو
باز آرد گر سحر خورشید را
 دل نوشت

تمام کوه ها را پشت سر گذاشتم

تمام بهارهای خزان زده را

و ناچاری ها و جاده ها

ما را تا خزان دل پیش بردند

و من بی آنکه به تو بگویم

 منتظر ثانیه ها باش رفتم

و من

من دیگر نمی آیم باز

تا کسی .........

تا کسی نگوید یا!

 

 

 

امروز حالت را از ستارگان پرسیدم

ستارگان عشقت را به رخم کشیدند

وقلمت را

......کلمه ایست کوچک در وصف احساسم در برابرت

.......،سبزینه،جوانه،شکوفه

بتاب تا تمام دنیا را فرش کنم زیر پایت

برای ظهورت.

تا بیارایی و بپیمایی ویرانی ها را

تا آبادی ها را به ارمغان بیاوری

تا من

کاخمان را روی نورت بنا کنم

((راستی ستارگان به ارباب خود سلام رساندند))

 

|+| نوشته شده توسط امید در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387  |
 جام اگر بشکست

 

زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند
شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند
 
ابر بی باران اندوهم
خار خشک سینه کوهم
سالها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه
حالیا خاموش خاموشم
یاد از خاطر فراموشم
روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه
عصر پرپر می شود این نوشکفته در سکوت دشت
روزها این گونه پر پر گشت
چون پرستوهای بی آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز
اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده است
من که جام هستیم از اشک لبریز است میپرستم
 در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر بر د
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد
ناله من میترواد از در و دیوار
آسمان اما سراپایش گوش و خاموش است
 همزبانی نیست تا گویم بزاری ای دریغ
دیگرم مستی نمی بخشد شراب
جام من خالی شدست از شعر ناب
ساز من فریاد های بی جواب
نرم نرم از راه دور
روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه
روشنایی می رود در آمان بالا
ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است اما من
همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب
همچنان پژمرده در پهنای این مرداب
همچنان لبریز ز اندوه می پرسم
جام اگر بشکست
ساز اگر بگسست
شعر اگر دیگر به دل ننشست
 

                                                    فریدون مشیری
 

|+| نوشته شده توسط امید در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387  |
 
و من همیشه دیر می کنم....

باران همیشه بین من و تو تکرار می شود و
تو می گویی که
سرد ترین فصل سال دستهای تو بود
جاده از خطوط و تنهایی لبریزو
ما دست در دست همسفر بودیم که:
"افق انتهای چشمهای توست؟"
هنوز هم رد پای تو
در خیابان شریعتی باقی است
که می گفتم:
چشمانت شعله های جهنم را از سکه می اندازد
چقدر خندیدی آنروز
چقدر خندیدی
وقتی که ساعت نداشتیم و
همیشه تا رفتن چند دقیقه وقت مانده بود
اما
قهوه ها که سرد می شدند ژ
تو می رفتی
حالا هر وقت که ساعت می پرسم
چند دقیقه به تو مانده است

وقتی که چشمانت
شعله های جهنم را از سکه بیاندازد
باران به رد پای تو نخواهد رسید
و من همیشه
همیشه
دیر می کنم

                                                                                شمس لنگرودی

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387  |
 

 

به سرش زده باد 

به سرش زده باد 

نگاهش کنید

چگونه میان درخت ها می دود سرش را به پنجره ها می کوبد
به سرش زده باد
دستش را
به دهان گنجشک ها گذاشته نمی گذارد سخنی بگویند
آب حوضچه را به هم می ریزد
فرصت نمی دهد که گلویش را ماه تر کند
به سرش زده این برهنه گرما زده.....

گفته بودم طوری بیایی که بوی تو را باد نشنود!
دیوانه شده این پسر
پیرهنت را به دهان گرفته کجا می برد!

                                                                                  شمس لنگرودی 

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387  |
 

گندم و نه سیب

نه گندم و نه سیب
آدم فریب نام تو را خورد
از بی شمار نام شهیدانت
هابیل را که نام نخستین بود
دیگر
این روزها به یاد نمی آوری
هابیل
نام دیگر من بود
یوسف ، برادرم نیز
تنها به جرم نام تو
چندین هزار سال
زندانی عزیر زلیخا بود
بتها ، الهه ها
و پیکر تمام خدایان را
صورتگران
به نام تو تصویر می کنند

نام تو را
روزی تمام غارنشینان
بر سنگها نوشتند
و سنگها از آن روز
جنگل شدند
امروز هم
از کیمیای نام تو
این واژه های خام
در دستهای خسته ی من
شعر می شوند
من در ادای نام تو
دم می زنم
شعرم حرام باد
اگر روزی
تا بوده ام
جز با طنین نام تو
شعری سروده ام !

نام تو نام مجنون
نام تو بیستون
نام تو نام دیگر شیرین
نام تو هند
نام تو چین است
و شاعران عاشق
در عهد جاهلیت
ویرانه های نام تو را می گریستند
نام تو نام دیگر لیلا
نام تو نام دیگر سلماست
نام تو نام اهرام
نام تو باغهای معلق
نام تو فتح قیصر و کسری است

چنام تو
رازی نوشته بر پر پروانه هاست
گلها همه به نام تو مشهورند
آیینه ها
از انعکاس نام تو می خندند
در کوچه های خاطره باران
وقتی که خوشه های اقاقی
از نرده های حوصله ی دیوار
سر ریز می کنند
و در مشام باد عطر بنفش نام تو می پیچد
نامت
طلسم " بسم " اقاقیهاست
بی نام تو جذام خلاء
ده کوره ی جهان را
خواهد خورد


نام تو چیست ؟
غوغای رودخانه ی همسایگی است
وقتی به شیب دره
سرازیر می شود
نام تو روستاست
شبها که سقف خواب مرا
قورباغه ها
هاشور می زنند
وقتی که طبل تب را
پیشانی تفکر و تردید
می کوبد
نام تو شیشه
نام تو شبنم
نام تو دستمال نسیم است


نام تو چیست ؟
لبخند کودکی است
که با حالتی نجیب
لب باز می کند
که بگوید :
" سیب "
نام تو نور
نام تو سوگند
نام تو شور
نام تو لبخند
لبخند
در تلفظ نامت
ضرورتی است !

نامی برای مردن
نامی برای تا به ابد زیستن
نامی برای بی که بدانی چرا
گاهی گریستن
فهرست کوچکی
از بی شمار نام شهیدان توست
پیغمبران
به نام تو سوگند خورده اند و شاعران گمنام
تنها به جرم بردن نام تو مرده اند
زیرا که نام کوچک تو
شرح هزار نام بزرگ خداست
زیرا
هزار نام خدا زیباست .

                                                                        قیصر امین پور

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387  |
 
 
بالا