تبليغاتX
پستو
باز آرد گر سحر خورشید را
 شاید....
شاید دیگه ننویسم

فکر جدیدی که جدیدا افتاده تو ذهنم......

البته شاید

امید بای..........!!!

|+| نوشته شده توسط امید در شنبه بیست و یکم شهریور 1388  |
 لحظه گمشده
مرداب اتاقم کدر شده بود
 و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم
 زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزید
 زیبایی رها شده ای بود
و من دیده به راهش بودم
 رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
 رگ هایم ازتپش افتاد
 همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
 در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
 شور برهنه ای بودم
 او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پیمود
 و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوسش را نوشید
وزشی گذشت
و من در طرحی جا می گرفتم
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا برای که ؟
او دیگر نبود
ایا باروح تاریک اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگ هایم جا به جا می شد
 حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
 من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گم شده بود

|+| نوشته شده توسط امید در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 ......
مرا ببخش
ولی آخر چگونه میشود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟انگار صدای شیون می آید
گوش کن
میدانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود

در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب میخواند
صدای شیون او در اوج است
می شنوی
و من چقدر دلم میخواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم
که بی نهایت بار در نامه ها و شعر ها سوختند تا سند سوختن نویسنده شان باشند
.....

|+| نوشته شده توسط امید در یکشنبه هشتم شهریور 1388  |
 خوشا هر آنچه که تو می خواهی
زمانه وار اگر می پسندیم کر و لال
 به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال
مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست
که دوست جان کلام من است در همه حال
قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژه ها که مرا برده اند زیر سوال
 تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم
بشوق توست که تکرار می شود هر سال
ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی
 که تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال
مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز
نهایتی ست که آسان نمی دهم به زوال
 خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی
 بگو رسیده بیفتم به دامنت ‚ یا کال ؟
اگر چه نیستم آری بلور بارفتن
مرا ولی مشکن گاه قیمتی ست سفال
بیا عبور کن از این پل تماشایی
 ببین چگونه گذر کرده ام ز هر چه محال
ببین بجز تو که پامال دره ات شده ام
کدام قله نشین را نکرده ام پامال
تو کیستی ؟ که سفرکردن از هوایت را
 نمی توانم حتی به بالهای خیال

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388  |
 بی قراری

ناودانها شر شر باران بی صبری است
آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است
و سرانگشتی به روی شیشه های مات
بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "
  

|+| نوشته شده توسط امید در یکشنبه هجدهم مرداد 1388  |
 غزل دلتنگی
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر ِ مویی ز سر ِ موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو بیالایم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم 
  

|+| نوشته شده توسط امید در یکشنبه هجدهم مرداد 1388  |
 من با توام

من با تو ام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
 دیری ست که با تو عهد بستم
 همگام تو ام ،‌ بکش به راهم
 همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
 هم بند تو بوده ام زمانی
 در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
 بر چهر من است نقش بسته
 زخمی که تو خورده ای ز دیوان
 بنگر که به قلب من نشسته
 تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
 یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388  |
 نام من
دیر زمانی است

 مرا به نام خود نخوانده ای

مرا بخوان

ای عشق

 مرا عشق بخوان

تا اجابت کند

عشق مرا

تا من ، تو را نوش کنم

تا من عشق شوم

مرا به نام خود بخوان!

|+| نوشته شده توسط امید در شنبه بیستم تیر 1388  |
 دیدار
اولین بار که دیدمت

            .......برف می بارید

                      و پدیدار شد مقابل ما بهشت!

|+| نوشته شده توسط امید در شنبه بیستم تیر 1388  |
 

تو نسیتی که ببینی

تو نیستی که ببینی
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
 چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
 چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
 در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی

|+| نوشته شده توسط امید در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388  |
 آشنا ترین
انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدای خوب برایم صداتری
ایینه ای به پکی سر چشمه ی یقین
با اینکه روبروی منی و مکدری
تو عطر هر رسیده و نجوای هر نسیم
تو انتهای هر ره و آن سوی هر دری
لالای پر نوازش باران نم نمی
خاک مرا به خواب گل سرخ می بری
انگار با من از همه کس ‌آشناتری
از هر صدا خوب برایم صداتری
درهای ناگشوده ی معنای هر غروب
مفهوم سر به مهر طلوع مکرری
هم روح لحظه های شکوفایی و طلوع
هم روح لحظه های گل یاس پرپری
از تو اگر که بگذرم ، از خود گذشته ام
هرگز گمان نمی برم از من ،‌ تو بگذری
انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدای خوب برایم صداتری
من غرقه ی تمای غرقاب های مرگ
تو لحظه ی عزیز رسیدن به بندری
من چیره می شوم به هراس غریب مرگ
از تو مراست وعده ی میلاد دیگری
از تو اگر که بگذرم از خود گذشته ام
هرگز گمان نمی برم از من تو بگذری
انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدای خوب برایم صداتری
|+| نوشته شده توسط امید در جمعه بیست و هفتم دی 1387  |
 کودکی ها

 

به خانه می رفت
 با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
 دعوا کردی باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
 که در دل پنهان کرده بود
 تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
 و خندیده بود

  

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387  |
 سنگفروش
سنگفرش

 ای سنگفرش راه که شبهای بی سحر
 تک بوسه های پای مرا نوش کرده ای
 ای سنگفرش راه که در تلخی سکوت
 آواز گامهای مرا گوش کرده ای
 هر رهگذر ز روی تو بگذشت و دور شد
 جز من که سالهاست کنار تو مانده ام
 بر روی سنگهای تو با پای خسته ... ، آه
عمری بخیره پیکر خود را کشاندم
ای سنگفرش هیچ در این تیره شام ژرف
 آواز آشنای کسی را شنیده ای؟
در جستجوی او به کجا تن کشم ، دگر
ای سنگفرش گم شده ام را ندیده ای ؟
|+| نوشته شده توسط امید در دوشنبه ششم آبان 1387  |
 نامي از هزار نام

نامي از هزار نام

 

اي شما !

اي تمام عاشقان هر كجا !

از شما سئوال مي‌كنم :

نام يك نفر غريبه را

در شمار نامهيتان اضافه مي‌كنيد ؟

 

يك نفر كه تا‌كنون

رد پاي خويش را

لحن مبهم صداي خويش را

شاعر سروده‌هاي خويش را نمي‌شناخت

گرچه بارها و بارها

نام اين هزار نام را

از زبان اين و آن شنيده بود

 

يك نفر كه تا همين دو روز پيش

منكر نياز گنگ سنگ بود

گريه گياه را نمي‌سرود

آه را نمي‌سرود

شعر شانه‌هاي بي پناه را

حرمت نگاه بي گناه را

و سكوت يك سلام

در ميان راه را نمي‌سرود

 

نيمه‌هاي شب

نبض ماه را نمي‌گرفت

روزهاي چهارشنبه ساعت چهار

بارها شماره‌هاي اشتباه نمي گرفت

 

اي شما !

اي تمام نامهاي هر كجا !

زير سايبان دستهاي خويش

جاي كوچكي به غريب بي پناه مي‌دهيد ؟

 

اين دل نجيب را

اين لجوج دير باور عجيب را

در ميان خويش

                          راه مي‌دهيد

|+| نوشته شده توسط امید در جمعه بیست و ششم مهر 1387  |
 

مساحت رنج

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید
                                                                      قیصر امین پور

|+| نوشته شده توسط امید در جمعه بیست و ششم مهر 1387  |
 مرا ببر امید دلنواز من؛مرا ببر
آفتاب می شود

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
 شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
 تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
 به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

                                                                         فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387  |
 

اگر دل دلیل است ....

سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خطارات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

                                                            قیصر امین پور

 
 

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387  |
 

حسادت

 مگر آن خوشه گندم
 مگر سنبل مگر نسرین تو را دیدند
 که سر خم کرده خندیدند
مگر بستان شمیم گیسوانت را
 چو آب چشمه ساران روان نوشید
مگر گلهای سرخ باغ ریگ آباد
در عطر تن غوطه ور گشتند
 که سرنشناس و پا نشناس
از خود بی خبر گشتند
مگر دست سپید تو
 تن سبز چناران بلند باغ حیدر را نوازش کرد
که می شنگند و می رقصند و می خندند
مگر ناگاه
 نسیم سرد گستاخ از سر زلفت
چه می گویی ؟
 تو و انکار ؟
تو را بر این وقاحتها که عادت داد ؟
صدای بوسه را حتی
درخت تک قد خم کرده بستان شهادت داد
مگر دیوار حاشا تا کجا تا چند ؟
خدا داند که شاید خک این بستان
هزاران صد هزاران بوسه بر پای تو
 دیگر اختیارم نیست
 توانم نیست
 تابم نیست
به خود می پیچم از این رشک
اما خنده بر لب با تو گویم
 اضطرابم نیست
 مگر دیگر من و این خک وای از من
چناران بلند باغ حیدر را
تبر باران من در خک خواهد کرد
نسیم صبحگاهی جان ز دست من نخواهد برد
ترحم کن نه بر من
 بر چناران بلند باغ حیدر
 بر نسیم صبح
شفاعت کن
به پیش خشم این خشم خروشانم که در چشم است
به پیش قله آتشفشان درد
شفاعت کن
 که کوه خشم من با بوسه تو
 ذوب می گردد

                                                                                حمید مصدق

|+| نوشته شده توسط امید در شنبه بیستم مهر 1387  |
 

گیسوی فرشته ها رها در باران

لرزیدن شانه های ما در باران

چرخیدن دستمال رنگین در باد

رقصیدن کردی خدا در باران
|+| نوشته شده توسط امید در دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |
 
 

تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من ، دریا
بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه می شوی
تو گریه می کنی
تو لحظه های شعر مرا ،‌ در خویش تجربه کرده
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی
یا با ترانه های من بر لب
در مصاف جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی که با منی
دیروز
امروز
تا هنوز و همیشه ...
ایا زبان متشرک این نیست ؟
آن زبان تازه که می گفتم ؟
ایا زبان مشترک این نیست ؟

                                                                   اردلان سرفراز

|+| نوشته شده توسط امید در شنبه سیزدهم مهر 1387  |
 دل نوشت

تمام کوه ها را پشت سر گذاشتم

تمام بهارهای خزان زده را

و ناچاری ها و جاده ها

ما را تا خزان دل پیش بردند

و من بی آنکه به تو بگویم

 منتظر ثانیه ها باش رفتم

و من

من دیگر نمی آیم باز

تا کسی .........

تا کسی نگوید یا!

 

 

 

امروز حالت را از ستارگان پرسیدم

ستارگان عشقت را به رخم کشیدند

وقلمت را

......کلمه ایست کوچک در وصف احساسم در برابرت

.......،سبزینه،جوانه،شکوفه

بتاب تا تمام دنیا را فرش کنم زیر پایت

برای ظهورت.

تا بیارایی و بپیمایی ویرانی ها را

تا آبادی ها را به ارمغان بیاوری

تا من

کاخمان را روی نورت بنا کنم

((راستی ستارگان به ارباب خود سلام رساندند))

 

|+| نوشته شده توسط امید در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387  |
 جام اگر بشکست

 

زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند
شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند
 
ابر بی باران اندوهم
خار خشک سینه کوهم
سالها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه
حالیا خاموش خاموشم
یاد از خاطر فراموشم
روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه
عصر پرپر می شود این نوشکفته در سکوت دشت
روزها این گونه پر پر گشت
چون پرستوهای بی آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز
اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده است
من که جام هستیم از اشک لبریز است میپرستم
 در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر بر د
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد
ناله من میترواد از در و دیوار
آسمان اما سراپایش گوش و خاموش است
 همزبانی نیست تا گویم بزاری ای دریغ
دیگرم مستی نمی بخشد شراب
جام من خالی شدست از شعر ناب
ساز من فریاد های بی جواب
نرم نرم از راه دور
روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه
روشنایی می رود در آمان بالا
ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است اما من
همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب
همچنان پژمرده در پهنای این مرداب
همچنان لبریز ز اندوه می پرسم
جام اگر بشکست
ساز اگر بگسست
شعر اگر دیگر به دل ننشست
 

                                                    فریدون مشیری
 

|+| نوشته شده توسط امید در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387  |
 
و من همیشه دیر می کنم....

باران همیشه بین من و تو تکرار می شود و
تو می گویی که
سرد ترین فصل سال دستهای تو بود
جاده از خطوط و تنهایی لبریزو
ما دست در دست همسفر بودیم که:
"افق انتهای چشمهای توست؟"
هنوز هم رد پای تو
در خیابان شریعتی باقی است
که می گفتم:
چشمانت شعله های جهنم را از سکه می اندازد
چقدر خندیدی آنروز
چقدر خندیدی
وقتی که ساعت نداشتیم و
همیشه تا رفتن چند دقیقه وقت مانده بود
اما
قهوه ها که سرد می شدند ژ
تو می رفتی
حالا هر وقت که ساعت می پرسم
چند دقیقه به تو مانده است

وقتی که چشمانت
شعله های جهنم را از سکه بیاندازد
باران به رد پای تو نخواهد رسید
و من همیشه
همیشه
دیر می کنم

                                                                                شمس لنگرودی

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387  |
 

 

به سرش زده باد 

به سرش زده باد 

نگاهش کنید

چگونه میان درخت ها می دود سرش را به پنجره ها می کوبد
به سرش زده باد
دستش را
به دهان گنجشک ها گذاشته نمی گذارد سخنی بگویند
آب حوضچه را به هم می ریزد
فرصت نمی دهد که گلویش را ماه تر کند
به سرش زده این برهنه گرما زده.....

گفته بودم طوری بیایی که بوی تو را باد نشنود!
دیوانه شده این پسر
پیرهنت را به دهان گرفته کجا می برد!

                                                                                  شمس لنگرودی 

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387  |
 

گندم و نه سیب

نه گندم و نه سیب
آدم فریب نام تو را خورد
از بی شمار نام شهیدانت
هابیل را که نام نخستین بود
دیگر
این روزها به یاد نمی آوری
هابیل
نام دیگر من بود
یوسف ، برادرم نیز
تنها به جرم نام تو
چندین هزار سال
زندانی عزیر زلیخا بود
بتها ، الهه ها
و پیکر تمام خدایان را
صورتگران
به نام تو تصویر می کنند

نام تو را
روزی تمام غارنشینان
بر سنگها نوشتند
و سنگها از آن روز
جنگل شدند
امروز هم
از کیمیای نام تو
این واژه های خام
در دستهای خسته ی من
شعر می شوند
من در ادای نام تو
دم می زنم
شعرم حرام باد
اگر روزی
تا بوده ام
جز با طنین نام تو
شعری سروده ام !

نام تو نام مجنون
نام تو بیستون
نام تو نام دیگر شیرین
نام تو هند
نام تو چین است
و شاعران عاشق
در عهد جاهلیت
ویرانه های نام تو را می گریستند
نام تو نام دیگر لیلا
نام تو نام دیگر سلماست
نام تو نام اهرام
نام تو باغهای معلق
نام تو فتح قیصر و کسری است

چنام تو
رازی نوشته بر پر پروانه هاست
گلها همه به نام تو مشهورند
آیینه ها
از انعکاس نام تو می خندند
در کوچه های خاطره باران
وقتی که خوشه های اقاقی
از نرده های حوصله ی دیوار
سر ریز می کنند
و در مشام باد عطر بنفش نام تو می پیچد
نامت
طلسم " بسم " اقاقیهاست
بی نام تو جذام خلاء
ده کوره ی جهان را
خواهد خورد


نام تو چیست ؟
غوغای رودخانه ی همسایگی است
وقتی به شیب دره
سرازیر می شود
نام تو روستاست
شبها که سقف خواب مرا
قورباغه ها
هاشور می زنند
وقتی که طبل تب را
پیشانی تفکر و تردید
می کوبد
نام تو شیشه
نام تو شبنم
نام تو دستمال نسیم است


نام تو چیست ؟
لبخند کودکی است
که با حالتی نجیب
لب باز می کند
که بگوید :
" سیب "
نام تو نور
نام تو سوگند
نام تو شور
نام تو لبخند
لبخند
در تلفظ نامت
ضرورتی است !

نامی برای مردن
نامی برای تا به ابد زیستن
نامی برای بی که بدانی چرا
گاهی گریستن
فهرست کوچکی
از بی شمار نام شهیدان توست
پیغمبران
به نام تو سوگند خورده اند و شاعران گمنام
تنها به جرم بردن نام تو مرده اند
زیرا که نام کوچک تو
شرح هزار نام بزرگ خداست
زیرا
هزار نام خدا زیباست .

                                                                        قیصر امین پور

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387  |
 جادوی سکوت

جادوی سکوت

من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
 تا در آغوش تو در راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
 من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من 

                                                        فریدون مشیری
 

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387  |
 
 
بالا